حكيم زجاجى

185

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سيوم‌شان سرافراز عباس بود * براهيم چهارم به الماس بود يمام است و طالب ، مبشر دگر * همان عبد رحمان با نام و فر همان بوعبيده دگر مسور است * صديق است و منصور نام‌آور است اگر طالب و بشر و عمر است و روح * و ليكن ز مروان بد او را فتوح 255 يكى عنبسه نامبردار بود * يزيد سرافراز در كار بود كهين‌پور او بود يحيى به نام * سخن را بدين‌جاى كردم تمام وليد سرافراز بودى كريم * بدى خاك ره پيش او زرّ و سيم نكو داشتى مرد ، درويش را * عطا داد بيگانه و خويش را به شهر دمشق اندرون كس نماند * كه منشور انعام او برنخواند 260 به شام اندر از مرد درويش كس * يكى تن نبد مانده از پيش و پس به هرجا كه بودى يكى مرد كور * به دو سيم دادى و ساز و ستور غلامى كه دستش گرفتى به دست * چنين بود آيين آن دين‌پرست كسى را كه بيمار بودى مدام * كنيزى فرستاديش نيك‌نام كه كردى ورا خدمت و بندگى * برستى دلش از پراكندگى 265 بناهاى عالى برآورد مرد * هوسناك بود اندر آن [ كاركرد ] به ايام او جمله خلق جهان * به روز و به شب آشكار و نهان نبد كارشان جز عمارت‌گرى * اگر مرد شهرى بد ، ار لشكرى خلافت سليمان عبد الملك دو سال و هفت ماه بود چو آن نامبردار بربست رخت * سليمان پس از وى برآمد به تخت به وقت سحر بانگ مرغان شنو * حكايت ز كار سليمان شنو يكى نامور بود با عقل و راى * بياراست رويش سرير و سراى كرم بود كارش به ليل و نهار * از او گشت گيتى چو خرم بهار چو كردند بيعت بر آن نامور * شد از خرمى بوم‌وبر جانور 5 ز هجرت نود سال و شش سال بود * هماى خرد را پر و بال بود يكى سال و نه ماه افزون نزيست * بر آن نامور آسمان خون گريست سليمان چو بنشست بر تخت داد * شد از فر و اورنگ او خلق شاد